حكيم زجاجى

673

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

شرابى به دو گفت خونش بريز * چو با ماست جعفر به خون و ستيز به تركان پر از خشم نفرين كند * ندارد خرد آن سخن زاين كند خلافت كند بر جگرگوشه نيز * برآنم كه پر گشت او را قفيز برآور ز جعفر به‌زودى دمار * كه هست آن بدانديش پيچان چو مار سرافراز موسى بيامد چو تير * كه بد پور سرور بغاى كبير در آن كار با آن دو تن يار شد * سخن گفتن هرسه بسيار شد بگفتند با يكدگر آن سه تن * كه يارند با ما همه انجمن به زودى ورا كرد بايد نگون * فكندن سرش خسته در خاك و خون به جايش بر منتصر بهتر است * كه بر مهتران جهان مهتر است بر منتصر آن سه گردن‌فراز * برفتند از جاى و گفتند راز بگفتند با او سخن جمله راست * دل او جز اين آرزو خود نخواست به دل دشمن باب خود بود پور * و ليكن در آن كار مىبد صبور رضا داد با دشمنان پدر * ميان بست بر قصد جان پدر بر آن كار سوگند خوردند و رفت * چهل تن چنان قول كردند و رفت زنى زاين حكايت خبردار شد * دلش از پى جعفر افگار شد يكى رقعه بنبشت دل پر ز درد * در آنجا سخن‌ها همه ياد كرد نهان رفت اندر سراى وزير * بينداخت آن رقعه مانند تير عبيد اللّه نامور بد وزير * فروخواند آن خط نادلپذير بيامد به فتح ابن خاقان بگفت * سرافراز شد با غم و غصه جفت برفتند آن هردو سرور ز جاى * به نزديك جعفر به عقل و به راى نمودند رقعه بگفتند حال * به جعفر كه بد سرور بىهمال چنين گفت جعفر بدان هردو تن * كه فرزند من رفته در خون من وصيف نكوهيده شد دشمنم * نگردد ز كينه به پيرامنم ببايد به زودى بريدن سرش * ز ناگه به دشنه دريدن برش سر پور خود را ببرّم نخست * كه اين دانه اندر دلش چون برست به دو فتح گفت اين نباشد صواب * پسر كشتن و ريختن خون چو آب تو خون وصيف بداختر بريز * پسر را ببند و مشو تند و تيز كمر بست جعفر به خون ريختن * فلك خود در آن فتنه انگيختن